دست او می لرزد
بیشتر این قلبم
نفسش می گیرد
با نوای نم نم
آتشی بر پا شد
گونه هایش می سوخت
غصه را با لبخند
در نگاهم می دوخت
او فقط می خندید
لیک رخسارش زرد
برق غم پیدا بود
می کشید آن جا درد
سرفه ها بی پایان
خستگی می بارید
در نبردی آرام
غم به خود می بالید
کاش باشد یارش
خنده و شادی ها
دورتر باشد غم
دور از آن وادی ها
یک شعر برای آن هنگام
که دلم از لرزش دستانت...
سرخی گونه هایت...
و سرفه های بی وقفه ات گرفت...
ϰ-†нêmê§ |