خوب باش،خوب...


by : x-themes

دست او می لرزد
بیشتر این قلبم
نفسش می گیرد
با نوای نم نم
آتشی بر پا شد
گونه هایش می سوخت
غصه را با لبخند
در نگاهم می دوخت
او فقط می خندید
لیک رخسارش زرد
برق غم پیدا بود
می کشید آن جا درد
سرفه ها بی پایان
خستگی می بارید
در نبردی آرام
غم به خود می بالید
کاش باشد یارش
خنده و شادی ها
دورتر باشد غم
دور از آن وادی ها



یک شعر برای آن هنگام

که دلم از لرزش دستانت...

سرخی گونه هایت...

و سرفه های بی وقفه ات گرفت...




†ɢα'§ : <-TagName->
برچسب:, |- مبهم -|

ϰ-†нêmê§